تبلیغات
در آغوش محبت خداوند - مزه رفیق بودن با خدا (5)

خوشا آنان که در زمین گمنامند ولی در نزد آسمانیان معروف.


Admin Logo
themebox Logo

کد متحرک کردن عنوان وب

(( حکایتی از یک سرگذشت واقعی ))

شب عاشورا بود و در شهر با ماشین دنبال سوژه ای میگشت برای انجام گناه.

اسمش رضا بود و در طول زندگیش از انجام هیچ گناهی دریغ نکرد!

هر گناهی که فکرش را کنی ...

به گفته خود بارها پدر و مادرش را کتک زد و دلشان را شکست ...

دختری رو دید که تک و تنها تو شب عاشورا روانه هیئت عزاداری بود

با ماشین کنارش ایستاد و با چهره ای آراسته اما فریبنده تعارف کرد؛ ( بفرمائید، می رسونمتون ... )

دختر سوار ماشین شد اما مقصدش هیئت عزاداری نبود، با تهدید دختر را وارد خانه خلوت نمود.

یک خانه خلوت با دختری از تبار هاشمیان و یک پسری که سر تا پایش در آتش هوس و شهوت شعله ور بود...

بدنهای دختر می لرزید و همواره گریه میکرد، پسر دوباره تقاضای شومش را مطرح کرد و آماده انجام گناه شد ...

سیده خانم لب گشود؛ ( آقا شب عاشوراست تو را به امام حسین بیا از انجام گناه منصرف شو ... )

اما رضا گفت: ( من اعتقادی به این حرفا ندارم، شب عاشورا چیه؟ امام حسین کیه؟ ...

دلم میخواد امشبه رو خوش باشم و به تو هم دستور میدم که هر چه زودتر مهیا شی ... )

دختر با گریه گفت: ( بیا یک امشبی رو از انجام گناه منصرف شو من قول میدم که  دعات کنم تا مادرم حضرت زهرا  گناهات رو ببخشه ... )

اما رضا باز اصرار بر گناه داشت؛ ( کدوم مادر کدوم زهرا؟! کی میخواین از این خرافات

بازیهاتون دست بردارین؟ من کسی رو به اسم حضرت زهرا نمی شناسم و هیچ اعتقادی هم به

اون که تو میگی ندارم... )

دل دختر شکست، بر قدرت تأثیر کلامش افزوده شد و با سوزی که از اعماق وجودش نشأت

میگرفت گفت:   ( بیا و یک امشبه رو دست بردار و نتیجه کارت رو ببین، من فرزند زهرام و

برات آبروی زهرا رو واسطه قرار میدم و اونوقت ببین که چگونه حسین فاطمه برات خودنمایی

میکنه، انجامش برای یکبار هیچ ضرری برات نداره )

 

رضا فکری کرد و بعد از مکثی کوتاه گفت: ( امشبه رو  بی خیال شدم اما نه بخاطر زهرا و

حسینی که تو میگی، بخاطر اینکه به تو بفهمونم که همه این حرفها خرافاتی بیش نیست ... )

دختر رو سوار بر ماشین کرد و اون رو تا دم هیئت عزاداری رسوند، دختر با دلی شکسته

همواره گریه میکرد و با حضرت زهرا /س/ نجواها داشت ...

دختر پیاده شد خواست بره اما برگشت دم پنجره ماشین و به جوون گفت: ( آی جوون اجرت

با مادرم حضرت زهرا، ایشالله خود مادرم جوابت رو بده و بعد با چشم گریون برگشت و رفت )

رضا هیچ حرفی نزد، دوباره برگشت به منزلش، در اتاق رو باز کرد ... تلویزیون را روشن کرد

... تلویزیون داشت پخش مستقیم کربلا گنبد طلای امام حسین رو نشون میداد ... اون پرچم

خوشگل و سرخ رو گنبد که با وزش باد تلألو میکرد ...

رضا تو تاریکی اتاق زانو بغل نشست، خیره به گنبد شده بود، در ذهن گفته های دختر رو مرور میکرد ...

جرقه ای در دل رضا ایجاد شد ... دل رضا شکست ... و ناخوداگاه اشک از چشمان رضا سرازیر

شده بود ...

حال عجیبی بود!! رضا گریه میکرد اما بدون اینکه علتش رو بدونه ...

تا به حال چنین حس و حالی رو تجربه نکرده بود ...

نیمه های شب بود، اونشب باران آرام می بارید ... انگار که دل آسمان هم شکسته بود ...

صدای کوبیدن در میومد ... رضا آرام آرام به سمت در رفت ... در رو باز کرد ... پدر و مادر

رضا بودند که از هیئت برگشته بودند ...

مادر با تعجب به چشمان سرخ رضا نگاهی کرد و گفت: ( رضا جان امشب کجا بودی مادر؟! ... )

رضا سرش پائین بود؛ ( جایی نرفته بودم، منزل بودم ... )

مادر با تعجب نگاهی به محیط منزل کرد: ( نمی دونم!! تو امشب یک کاری کردی!! آخه

منزلمون امشب بوی امام حسین میده ... ! رضا جان، مادر! چقدر امشب چهره ات روشن و زیبا

شده ... )

بغض گلوی رضا رو فشرد و بدون اینکه چیزی بگه از خونه شون زده بود بیرون ...

روانه هیئت محل شد ... رئیس هیئت تا رضا رو دید شناخت و با یک گرمی خاصی از رضا استقبال کرد ...

رضا فردای اونروزش زنجیری برداشت و به جمع زنجیر زنان پیوست ...

رئیس هیئت از اون خواست که میدون دار بشه ... اونروز رضا چنان زنجیری میزد و گریه

میکرد که تعجب و حیرت همه را بر می انگیخت ...

با گریه با خودش زمزمه ها داشت و میگفت: ( آنچنان زنجیری میزنم تا بدنم زیر زنجیر، سرخ و

کبود بشه تا کفاره همه گناهانم باشه ... همون گناهانی که به واسطه اون، زنجیر به صورت

مهدی فاطمه زدم ... هی گریه میکرد و زنجیر میزد ... )

گذشت تا اینکه روزی رئیس هیئت از رضا خواست که با اونها بره به کربلا ...

اما رضا گفت: ( کربلا اومدن پول میخواد و من پولی در بساطم نیست ... )

رئیس هیئت گفت: ( کسی ازت پولی نخواست، خودم تو رو می برم ... )

رضا وارد کربلا شد ...

تا چشمش به گنبد طلای امام حسین افتاد دیگر پاهاش سُست شده بود، آروم زانو زد و نشست و

با دلی شکسته و چشمانی اشک آلود میگفت: (خدایا دیر اومدم اما اومدم ... بحق امام حسین تو

ببخش رضا رو ... )

رضا بعد چند روز زیارت برگشت به منزل و از اون به بعد همه ساله به همراه هیئت رایگان برای

زیارت به کربلا میرفت ...

آره دیگه رضا عوض شده بود ... و ابهت و عظمت رضا زبانزد عام و خاص بود ...

روزی مادرش بهش گفت: ( رضا جان تا کی میخوای مجرد باشی، دوست دارم دومادیت رو

ببینم مادر ... )

اما رضا گفت: ( مادر، من دیگه به چشمام هیچ اعتمادی ندارم ... تو خودت برو بپسند من قبول

میکنم ... )

روز خواستگاری فرا رسید ... رضا با دسته گل و شیرینی وارد منزل دختر شد ...

با وقار و ادب نشست ... دقایق ساعت میگذشت ... درب اتاق باز شد و دختر با سینی چای وارد

شد ...

دختر به پدر و مادر رضا چای تعارف کرد ... رسید به خودِ رضا ... رضا یه نگاهی به دختر کرد و

عروس خانم هم یه نگاه به رضا ...

دختر با تعجب و وحشت خاصی سینی چای رو رها کرد و از اتاق خارج شده بود!! ...

به غیر از رضا و پدرش همگی رفتند تو اتاق دختر؛ ( چته دختر؟! این چکاری بود؟! چیزی شده

مگه؟! ... )

اما شدیداً دختر گریه میکرد!! ... همه تعجب کرده بودند!! ... خدایا چی شد؟!...

بعد از گذشت چند لحظه عروس خانم به حرف اومد؛ ( دیشبی حضرت زهرا /س/ تو خوابم

اومده بود ... دستش قاب عکسی بود و فرمود: چنین شخصی به خواستگاریت میاد، نکنه بهش

جواب رد بدی؟ ... )

آره؛ رضا رسیده بود به جایی که سرور زنان عالم برای او خواستگاری رفته بود!! ...

رضا جان مبارکت باشه ...