تبلیغات
در آغوش محبت خداوند - مزه رفیق بودن با خدا...

خوشا آنان که در زمین گمنامند ولی در نزد آسمانیان معروف.


Admin Logo
themebox Logo

کد متحرک کردن عنوان وب

تاریخ:پنجشنبه 13 تیر 1392-10:18 ق.ظ

مزه رفیق بودن با خدا...

یاد خنده ها و مهربانی هایش بخیر ...

همیشه در خود فرو رفته بود!! وقتی صداش کردم اولش نشنید1 مجددا صداش کردم، آروم برگشت و نگاهی کرد و گفت: صِدام کردی؟

جواباش رو آهسته و آرام و همواره با تبسم میداد ...

میتونستی براحتی بفهمی که روحش تو جمع دوستان نیست بلکه فقط جسمش در بین ماها بود ...

صحبت که میکرد عادت نداشت تو چشمات خیره شه فقط به پائین نگاه میکرد و حرف میزد...

وقتی هم تو چشمات نگاه میکرد، نگاه هاش پُر از جذبه و ابهت بود و نمیتونستی براحتی تو چشماش نگاه کنی!!!

عجب حال و احوالی داشت تو نمازاش !!!

دلت میخواست فقط بشینی و به نماز خوندناش نگاه کنی...

اونقدر زیبا و با توجه به رکوع و سجده میرفت که انگار خدا رو با تمام وجودش لمس میکرد و تو آغوش خدا فرو رفته بود...

همیشه لبای سرخ و زیباش آهسته میجنبید ...

و انسان رو به یاد این شعر می انداخت، ( خوشا آنان که دائم در نمازند ... )


ادامه مطلب...

و انسان رو به یاد این شعر می انداخت، ( خوشا آنان که دائم در نمازند ... )

نمیدونم که تو خدا چی دیده بود که اینجور با او رفاقت کرده بود...!

تمام وجودش غرق در خدا بود ...

عاشق مناجات با خدا بود و عادتش این بود که آهسته آهسته به طوریکه کسی صداش رو نشنوه تو خلوتها گریه میکرد...

تو شبها عجب حال و هوایی داشت ...

عاشق لحظات سحرگاهی بود ...

اصلا ساعات سحرگاهی با حضور او انسی دیرینه داشت و سالهاست شاهد خلوت نشینی های او بودند ...

عادتش این بود قبل از خواب ساعتش رو کوک کنه و با صدای زنگ برای نماز شب و عشق بازی با خدا بیدار شه ...

یادش بخیر اونسال که با هم و با بچه های هیئت رفته بودیم به پابوس امام رضا ...

ساعت 2 شب رو نشون میداد و ماشین مسیر مشهد رو همواره می پیمود ...

چشمان سایر دوستان در خواب بود اما میدیدم که چشماش تو این ساعت و اون لحظه بیداره و لباش میجنبه و آروم سرش رو تکون میده و چشماش رو باز و بسته میکرد ...

خوب دقت کردم ...

واقعا او یک عاشق بود!!!

داشت تو اون لحظه و تو اون مکان با اشارات چشم و ابرو نماز شبش رو میخوند ...

بدا به حال ما ...

به ما هم میگن بنده؟!!! بنده گی رو باید از اینگونه بندگان آموخت...

همه دوستان  عاشقش بودند ...

انگار خدا هم بی تاب و عاشقش شده بود ...

بر اثر سانحه تصادف به حالت کما فرو رفته بود ...

و سرانجام روح پاک و مهربانش تو سحرگاهان ماه مبارک رمضان در همان ساعاتی که او  همیشه مشغول عشق بازی بود، برای همیشه آسمانی و خدایی شده بود...

خانواده اش گفته بودند که فردای آنشب، تو لحظه سحرگاهی، از اتاقش صدای زنگ ساعت بلند شده بود، همان ساعتی که او برای ادای نماز شب بلند میشد...


آه که دلم تنگ دیدار دوستان سفر کرده است...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات یک دوست خدا() 


بی پلاک
پنجشنبه 13 تیر 1392 01:47 ب.ظ
سلام عزیز
لینک شدی
پاسخ به نام او و سپاس او : سلام/متشکرم
گمنام گمنامی
پنجشنبه 13 تیر 1392 10:43 ق.ظ
سلام علیکم و رحمۀ الله...
خیلی خیلی عالی
دست شما درد نکنه...
اگر گذرت خورد ی سری هم دلنوشته های ما هم بزن...
خواستی هم میتونیم تبادل لینک و تبادل لوگو کنیم...
در پناه حق تعالی
یاعلی
y
پاسخ به نام او و سپاس او : علیک سلام / متشکرم از حضورتون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.